بعدِ صبحانه ابروهايش بالا رفت،

دنبال كيفش روي صندلي كناري گشت،

درش باز بود، پاكت سيگارش را درآورد ...

با چشم‌هاي مهربان تعارف كرد:

 “سيگار؟”

ماتِ اداهايش، لبخند زدم :


 “نـــــــــه!”

يكي گذاشت كنار لبش،

گوشهء ديگر لبش گفت:

” هر وخ بعدِ صبونه دلت سيگارخواس،…”

 «خــواس» را كشيده و دلبرانه گفت....

كبريت زد، نگرفت،

كبريت دوم گرفت ...

جمله‌اش را تمام كرد: “

… بدون كه سيگاري شدي!”

خنديديم،

 خنده‌اش رفت پشت ِدود غليظ اولين پك،

كه صورتش را هم از من گرفت.

آخرين جرعهء چاي صبحانه كه از ته ليوان سرازير شد روي زبانم،

 ديدم چندین سال است،

بعدِ صبحانه دلم او را میخواهد ....!!!!